قرار بود که اصل مطلب صد و اندی را به زودی بنویسم. کمی دیر شده ولی لازم است بنویسم:
آنروز، یعنی چند روز قبل از ارسال پست قبلی، شبی را به همراه نرگس بانو در خانه ی معلم کاشان گذراندیم. برف آمده بود و می آمد و مجبور بودیم شب را جایی بمانیم و کجا بهتر از خانه ی معلم که هم ارزان است و هم فرهنگی!
الغرض، خانه ی معلم کاشان خانه ای است چسبیده به باغ فین که به نظرم می آید زمانی بخشی از آن مجموعه بوده است و امروزِ روز، به این شکل کاربری دارد. جای بسیار قشنگ و دل انگیزی است. مخصوصا اگر برف شدیدی هم آمده باشد بیاید و همه جا سفید پوش شده باشد.
خواستیم بخوابیم که یادآوری یک خاطره ی تاریخی گند زد به کل شب، و حالمان را گرفت. یادم افتاد که:
صد و اندی سال پیش، صدو اندی متر آن طرف تر، صدو اندی روز این ور تر یا آن ور تر از آن روز، امیر کبیر را کشتند...
حس خوبی نیست اینکه آدم جایی بخوابد که کمی آن طرف ترَش، یکی از معدود آدم حسابی های تاریخ ایران را الکی الکی کشته اند!
پی نوشت 1 :
عکس از آدم برفی و درخت و بقیه ی چیزها هم باشد برای وقت بعدی. قابل توجه اهل کاشان!
پی نوشت 2 :
رسم من این شده که هزار سال یک بار، سری به این وبلاگ زهوار در رفته بزنم تا غیر فعال نشود. اگر دست و دلم رفت، چیزکی هم بنویسم. این بار اما که سر زدم، در کامنتها کلی فحش و بد و بیراه دیدم از کسانی که نمی
شناسمشان و البته آدرسی هم نگذاشته اند. تعجب کردم و هی سعی کردم بفهمم قضیه چه
بوده ولی چیزی دستگیرم نشد. البته از این آدم روشنفکرها هم نیستم که فحش ها را تایید کنم که بگویم خیلی باحالم.
به هرحال
از یلدا و امیرقلی که کامنت گذاشته اند و فحشمان داده اند خواهش می
کنم اگر باز هم به اینجا آمدند، بگویند مشکلشان چیست. من هم تضمین می کنم که
اگر باز هم فحش دادند، اینبار هم روشنفکر بازی در نیاورم و تایید نکنم!
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 12:17  توسط جلال
|
اولا بگویم دارم این پست را بعد از مدتها می نویسم چون رفتم توی وبلاگ
محمد حجار که هنوز اندر خم یک کوچه است و هم دلم خواست اینجا را دوباره گردگیری کنم و راه بیندازم و هم خواستم آنچه در کامنتش نوشتم راست بوده باشد.
ثانیا دیروز داشتم مطلبی می خواندم که نوشته بود این که آرزوی عمر 120 ساله برای آدمها می کنند به طرقی یادآوری کهن الگویی است مربوط به ماجرای افزودن یک ماه به ماههای سال، هر 120 سال یک بار که برای جبران ربع روز اختلاف سال 365 روزه ی رسمی و سال 365 و یک چهارم روزه ی طبیعی در زمان ساسانیان رواج داشته و گویا با ورود اسلام به ایران متوقف شده و با نگارش تقویم جلالی توسط خیام کلا منتفی شده است!
داشتم فکر می کردم چنین عدد و آرزویی را به یاد دارم یا نه که دیدم در کامنتهای مربوط به تسنیم حجار (در همان وبلاگی که در "اولا" در موردش گفتم) آرزوی 100 ساله کرده اند و نه 120 ساله. این شد که قرار شد بیشتر در موردش تحقیق کنم...
ثالثا اصل مطلب را که عنوان "صد و اندی" هم مربوط به آن است را نوشتم ولی در نهایت گیجبازی با کنترل زد پاکش کردم و چون دوباره حال ندارم بنویسمش می گذارم برای روزی دیگر. به شرطی که ببینم کسی علاقه مند به خواندش باشد! فقط بگویم مطلبی بود درباره ی کاشان و برف و باغ فین و خانه ی معلم و درخت بریده و آدمک برفی و البته از همه مهمتر ... بقیه اش را اگر مطلبش را نوشتم، با عکس های مربوط به آن خواهید فهمید.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 دی1389ساعت 22:41  توسط جلال
|
نوشته اعتراض عناد نیست! باور کنید. از شرایط عمومی برای شرکت در آزمون کارشناسی ارشد است!
نداشتن عناد با جمهوری اسلامی با شرط فوق الذکر!
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 22:55  توسط جلال
|
۱- هنوز فرصت نشده آنچه می خواستم را بنویسم و بهتر که هنوز فرصت نشده آنچه می خواستم را بنویسم چون سرور ارجمندمان سلمان باهنر از یکی دیگر از سرور ارجمندهایمان استاد احمد بیگدلی مطلبی نقل فرموده اند که برآن شدیم نوشتن مطلبمان را به تاخیر بیندازیم تا در موردش تحقیق فرماییم!
برای اطلاع از آنچه احمد بیگدلی گفته نظرات پست قبلی را بخوانید. آنچه سلمان باهنر نوشته منظورم است.
۲- فعلا همین
+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11:40  توسط جلال
|
۱- با تذکر نرگس بانو، اندکی محاسبه گردید و فهمیده شد ۸ سال بوده! البته برای ما قرنی بود و ۹۱ سالش را تخفیف داده بودیم ولی تا تاریخ اشتباهی ثبت نشود و ایضا ما تاریخ نگار دروغگو نشویم می فرماییم از نیمه ی اسفند ۷۹ است. دقیقا دوازدهمش. حساب کنید ببینید چقدر می شود!
۲- از لطف همه ی دوستان سپاسگزارم. (سپاسگزاریم!)
۳- تا آرزوی سلمان باهنر عزیز برآورده شود، قول می دهم همین چند روز آنچه مدتی است درباره ی «کافه پیانو» ی فرهاد جعفری توی ذهنم وول می خورد را بنویسم.
۴- همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 9:19  توسط جلال
|
آنچه برایش نزدیک به نه سال لحظه شماری می کردم ـ می کردیم ـ سرانجام شد و ایشان حدود ۲۷ ساعت پیش فرمودند
بله و من متاهل شدم!
پیشاپیش تبریک همه را می پذیرم و برای خودم و بانو نرگس آرزوی یک زندگی پر بار می کنم! خدا بخواهد، جاودانه در کنار هم جوان و شاد خواهیم ماند.
خدا را شکر هزاران بار و بل بیشتر و بیشتر و بیشتر
+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 0:18  توسط جلال
|
و شمارش معکوس آغاز می شود!
مرام به ثانیه شماری حکم می کند. من اماروز شمار می کنم! یک روز و خرده ای مانده است!
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 13:45  توسط جلال
|